#داستانک:"نامه هایی مسکوت"مغازه شان رو به روی قهوه خانه بود،دوسالی میشد بعد از دانشگاه و به خاطر دیدنش به بهانه نوشیدن چای به آنجا میرفتم،مثل همیشه ساکت بود،از بس زیر نظر داشتمش حتی فهمیده بودم کیک شکلاتی را خیلی دوست دارد!همه روزهایی که می آمد و میدیدمش عاشق تر شدم،اما او نمیدانست کسی از دور در آغوشش میگیرد...یکی از همان روزهایی بود که می آمد،منتظر بودم،مثل همیشه لباسی ساده پوشیده بوداز پشت شیشه
برچسب: مسکوت,
نویسنده: شیوا اسماعیلی
تاريخ: پنجشنبه
30 شهريور
1396 ساعت: 23:08